با نوازش های محکمت از خواب بیدارم کردی و مرا به تماشای غروب دلچسبت دعوت کردی.
خیره به غروب بودم و به غروب فکر می کردم.
به غروب زیبای ساحل و به غروب دلگیر زندگی.
غروبی که روزی طلوع بود.
طلوعی درخشان، طلوعی دلربا، اما کوتاه.
او آمد و کمی ماند ولی رفت و مرا برای همیشه تنها گذاشت.
تقدیم به آنکه طلوع کرد و سپس غروب 
|
+| نوشته شده توسط sed hosse!n در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:20
|