![]() آنان که قلم دست گیرند راهی بس دشوار اما زیبا در رسالتشان در پیش رو دارند. سوگند به قلمم سخنی به نا حق نگفته و حق کسی را پایمال نخواهم کرد.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
شهریور 1388
فروردین 1388 بهمن 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آدرس جدید ویولت
حموم زنونه یک دختر نسبتا خوشبخت فلفل بانو و شوهر خان دختری که از خاطراتش فرار می کند زنانه ترین اعترافات حوا روز گار خانومه زیگزاک و آقای زیپ من و دل نوشته هام زهرا یادداشت های یک عاقد یادداشت های یک دختر ترشیده گلابی بهانه بانو ستاره زد شادی شیدا استاد سید مهدی شجاعی یکا الهام یادداشتهای نیک آهنگ مریم دریایی محمد باقر گوشه نازلی مرا دریاب حافظانه نم نم باران محمد سارا بزرگ اهل تمیز اسمان آبی موج پوتین دیوانه جیلیز بلیز ققنوس تاج ماه کوچک چای تلخ مهرگان نامه الیاس نوسین جعفری صبح بهاری ساقی ویولت تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دل نبشته های حسین
هر سخن از دل براید لاجرم بر دل نشیند قاتل
برق نگاهت مرا مجذوب خود ساخت. شیرینُ خنده ای دل نشین سارق دلم شد. تو می رفتی و من به دنبالت؛ نه اینکه دلم را پس بگیرم، نه! بلکه من نیز در این جدال غنیمتی برده باشم.
من خواستار برق نگاهت هستم تا خانهء دلم را روشن سازد؛ من شیفتهء مروارید دهانت هستم تا با خنده ای از صدف خود بیرون آید و مرا صاحب گنجی گران بهائی کند؛ دلباختهء این همه جسارتم، من کشتهء این همه ناز کرشمه ام و تو قاتل من. تقدیم به بهترینم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 15:49
آستانه ی فصل خاطره ها...
و اينک اين منم ؛ ايستاده در آستانه فصل خاطره ها... اينک من در سطر سطر جملات ، پنهانم...عاشقانه هايم را می نويسم تا شايد اندکی ميل پر کشيدن به سويت را تسکين بخشد و من چه غريبانه گم شده ام ميان حضور ناتمام تو... و تو ، پنهان شده ای در اعماق ناب ترين احساساتم... ...گذشتن از خواسته ها یا خواستن گذشته ها! فقط تو می دانی و من ، معنای گذشتن از خواسته ها را و خواستن گذشته ها... می دانی ، من به قداست اینها فکر می کنم. سکوت... بغض، بغضی که فروخوردنیست ؛ بغضی که برجاماندهء یک فریاد است. بغضی که نخواهد شکست تا نگهبان غرور شکسته ای باشد که مدتهاست در دريای آرام زندگی ام ته نشین شده.!... تقدیم به بهترینم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 18:43
آتش عشق
چو آتش سوزان از هر جا که گذر کردی آنجارا به آتش کشیدی
نیستان را باغستان را دشت و حتی دریا را ولی... ...ولی با آمدنت آتش قلب مرا خاموش کردی و مرا به آرامش رساندی. با بودن در کنار تو احساس دنیا داشتن را دارم و ... من خواهان توام، تویی که مرا به آتش عشقت گرفتار کردی تقدیم به بهترینم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 1:59
برکه ی تنهایی
در برکه تنهایی دلم تک رهگذر سوار بر قایق تویی،
پارو های تو چنان بر قلبم اصابت می کند که گویی برای رفتن آمدی. این زخم کاری به ظاهر زود گذر است. اما خدا داند که چه بر این دل مرده می گذرد. اگر لنگر بر این برکه بیافکنی خوشحال خواهم شد. نه برای ماندت بیشتر برای اینکه آخرین ضربه را محکتر زده ایی. و می دانم که اندکی بعد قصد عزیمت می کنی و از آن دوران خوش جز جای یک زخم عمیق چیزی به یادگار نخواهم داشت. تقدیم به تک رهگذر برکه ی وجودم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 19:39
یاد گاری
خیلی سخته
بخواهی کسی رو ترک کنی که از لحظه لحظه ی زندگیت باهاش خاطره داری، اون وقت در و دیوار دورو برت همش اسم اونو واست فریاد می زنن. سخت تر اینه که اونیو که می خواهی ترک کنی عشقت باشه، و تو از رو جبر مجبور به جدایی باشی! اون وقت فریاد های در و دیوار دور و برت، ریزش اسمش از آسمون رو سرت دیونت می کنه. تقدیم به رها شده ام، با تمام وجود (* این سبک نگارشم جدید بود لطفاً راجع به این هم نظر به دهید!) |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:31
غروب دلگیر
با نوازش های محکمت از خواب بیدارم کردی و مرا به تماشای غروب دلچسبت دعوت کردی.
خیره به غروب بودم و به غروب فکر می کردم. به غروب زیبای ساحل و به غروب دلگیر زندگی. غروبی که روزی طلوع بود. طلوعی درخشان، طلوعی دلربا، اما کوتاه. او آمد و کمی ماند ولی رفت و مرا برای همیشه تنها گذاشت. تقدیم به آنکه طلوع کرد و سپس غروب |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:20
گل سرخ
نشسته بودم در دشتی به وسعت بی کران آسمان.
در حال خود بودم، غمگین از همه جا! ناگاه گلی سرخ در برابر چشمانم پدیدار شد و درخشید. سر بالا آورده و تورا دیدم، غم دنیا فراموشم شد. آن نگاه شیرین، آن خنده ی مستانه، آن سخن گفتن دلنشین و آن راه رفتن با وقار همگی بساط شرب خمرم شد و مرا مست ساختی ولی افسوس ... ... افسوس که گل سرخ اکنون پژمرده شده است. تقدیم به عزیز ترینم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 2:39
تولدم مبارک
سـالـهـا دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون مکان بیرون است طلـب از گـمشدگـان لب دریا می کـرد زمین غرق در تاریکی بود و مردمان همه محتاج نور! سالها گذشت و خدا وند فرمان نزول بر زمین بر این بنده ی تابان داد و مرا امر به زمینی شدن کرد. سالها پیش در چنین روزی به فرمان خالق نور بر زمین تابیده شدم و جهانیان را خرسند ساختم! با امید این که رفتارم، کردارم و اخلاقم مورد تائید حضرت حق تعالی باشد و بندگان او نیز از این حقیر رضایت داشته باشند و گزندی از این اهل دل بر دیگران نرسد! (شرمنده که خودمو زیادی تحویل گرفتم، هر کس که فکر می کنه کسیه و هیچی نیست این جوری میشه دیگه!) |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 15:3
فصل غم و اندوه
هــر دم بـه گوشم میـرسد آوای زنــگ قافــلــه ایــن قــافـــلـه تــا کـــربــلا دیگــر ندارد فاصلـــه یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است این زن صدایش آشناست، ای وای من این زینب است.
تقدیم به سرورو سالار شهدا |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 10:3
قسم
یکی به جمال می نازد و یکی به جلال، یکی به عشق و یکی به مال و من در این میان به قلمم می نازم.
قلمی که با آن از عشق می نویسم، از نازنین نازنینم. از آن یار غارم که مرا به خود دانست و عاشقم ساخت. از عشق نداشته ی او می نویسم و قلم می زنم که: قسم به آنچه که با آن می نویسم راه عشق را تا آخرین لحظه خواهم پیمود. تقدیم به نازنین ترینم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 16:45
این منم
با كسب اجازه از مريم دريائي و اينک اين منم ؛ ايستاده در آستانه فصل خاطره ها... اينک من در سطر سطر جملات ، پنهانم...عاشقانه هايم را می نويسم تا شايد اندکی ميل پر کشيدن به سويت را تسکين بخشد و من چه غريبانه گم شده ام ميان حضور ناتمام تو... و تو ، پنهان شده ای در اعماق ناب ترين احساساتم... ...گذشتن از خواسته ها یا خواستن گذشته ها! فقط تو می دانی و من ، معنای گذشتن از خواسته ها را و خواستن گذشته ها... می دانی ، من به قداست اینها فکر می کنم. سکوت... بغض، بغضی که فروخوردنیست ؛ بغضی که برجاماندهء یک فریاد است. بغضی که نخواهد شکست تا نگهبان غرور شکسته ای باشد که مدتهاست در دريای آرام زندگی ام ته نشین شده.!... تقدیم به بهترینم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 10:28
آفتاب عالم تاب (میلاد امام حسین)
زمين به دنبال گمشده ي خويش آسمانها را جستجو مي كرد.
كهكشانها را سير مي كرد ولي محروم بود از گنجي عظيم. گلايه به سرور كائنات كرد و او هديه كرد آفتاب را اكنون هزاران سال است كه كه عالم از تلالوء نور وي روشن است. و امشب آسمانيان در حيرت اين نور اند. تقديم به فرزند گرانقدرش |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 0:3
مبعث
در تاریکی زمان غرق بودیم، و در باطلاق سياهي و لجنزار بيشترو بيشتر فرو مي رفتيم.
آن هنگام كه ما در تاريكي خود بوديم، كسي ديگر در تاريكي غار بود تا نوري از آن غار استخراج كند. او بعد از پرواز به اوج آسمانها آفتاب رابرايمان به ارمغان آورد. امشب زمين منور از نور ماهتاب و چراغاني شده با ستارگان است. فخر زمين امشب است كه از شمس و قمر نوراني تر است و كهكشاني را به خود خيره ساخته. ميلاد اسلام و قرآن مبارك نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد تقديم به ساحت مقدس صاحب العصر |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 1:57
مرخصی
سلام
بچه ها من واقعن پوزش می طلبم از همتون. این شعار تدین ما داره می خوره زمینو بابت این تاخیر استجباری معذرت را خواستارم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 10:35
بیابان
در راهی قدم بر داشتم. سخت و دشوار.
در آن بیابان پر هوس و خطیر امیدی برای باقیماندن نداشتم. فقط تصوری از بهشت داشتم. ولی دریغ از بوته ی زیبایی و یا جرعه آبی. همچنان رفتم تا به فرشته ای زیبا رسیدم او مرا به ثواب تحملم به بهشت رسانید!! تقدیم به اون فرشته ه |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 9:13
روییدن عشق
دانه ای با نگاهت در قلبم کاشتی
با خنده ات آبیاری کردی با سخن گفنت ریشه اش دادی و اکنون عشق است که در قلبم رویده تقدیم به باغبانی که عشق را در من رویاند |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 0:58
شمیم
عطری فضایم را حاکم بود
هر کجا را جستجو کردم پریشان خاطر ماندم و بی ثمر تا تورا یافتم و آن شمیم که روحم را حاکم بود در تو حس کردم تقدیم به شمیم جان نوازم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 17:13
خواب
در دیده به جای خواب آبست مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا گـــویند بخواب تا بخوابش بینی ای بیخبران چه جای خوابست مرا |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 18:54
نسیم
نسیمی یاد تورا برایم آورد
هزار سال است کنار پنجره چشم انتظارم تا نسیمی دیگر بوزد تا برایم تو را به ارمغان بیاورد تقدیم به نسیمی که تورا برایم آورد |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در دوشنبه هشتم خرداد 1385 ساعت 1:30
تقدیر
خودم را به دست تقدیر می سپارم
هر آنچه را برایم مقدر کند با آغوش باز می پذیرم حتی اگر مرگباشد! تقدیم به آنکه تقدیر به من داد |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 12:42
باران
باران آرام آرام بر روی شیشه ضرب می گرفت و صدای دلنشینش در فضا طنین انداز بود. من در حال سخن گفتن بودم و او... قطعه شعری تقدیمش کردم اما او... هر چه نگاهش می کردم تا ماهتاب را در پیشانی اش بینم و برق آفتاب را در نگاهش، همچنان سر به زیر با آن انگشتان بلند که ملبس به آبشار حنائی ریزان از سرش بود می نواخت و اتاق پر بود از صدای انگشتان باران
تقدیم به آنکه بارانی ام کرد |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:24
گواه
با کسب اجازه از محمد حسین عزیز نقطه سر خط |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 3:27
درد عشق
با لبانم صدایت می کنم..
با دیدگانم می بینمت.. و با قلمم می سرایمت، می سرایم تا بمانم در ذهن کودکانی آواره و بازیگوش تا هرگز به درد عشق دچار نشوند که مرهمی را نیست جز معشوق وای به روزی که مرهم نباشد پس باید جان بداد و ... تقدیم به بهترینم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:4
زمستان
با تو فصلها را این گونه دانستم
با آمدنت بهار را آموختم با بودنت تابستان را حس کردم غمت پاییز را یاد آورم بود و رفتنت زمستان را بر سرم ویران کرد تقدیم به آنکه زمستانی ام کرد و ... |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 2:20
دل تنگی بیشمار
دیر زمانیست که دلم برای محبوب تنگ شد بود، و مرا هیچ خبری از وی نبود.
تفعّل بر حافظ زدم و این شعر آمد دیـــریســـت کــه دلـــــدار پیامی نفرستاد ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد صـــد نامه نوشتم و آن شـــاه ســـــواران پیکـــی ندوانید و پیامی نفرستـــاد ســوی من وحشـــــی صفت عـقـل رمیده آهو روشی کبک خرامی نفرستـاد دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد فریــاد که آن سـاقی شکر لب سر مست دانست که مخمورم و جامی نفرستاد چنــدان کــه زدم لاف کرامـات و مـقامات هیچم خبری از هیچ مقامی نفرستاد حافــــظ به ادب باش که وا خواست نباشد گــر شــــاه پیامـی به غلامی نفرستاد |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 2:8
|