![]() آنان که قلم دست گیرند راهی بس دشوار اما زیبا در رسالتشان در پیش رو دارند. سوگند به قلمم سخنی به نا حق نگفته و حق کسی را پایمال نخواهم کرد.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
شهریور 1388
فروردین 1388 بهمن 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آدرس جدید ویولت
حموم زنونه یک دختر نسبتا خوشبخت فلفل بانو و شوهر خان دختری که از خاطراتش فرار می کند زنانه ترین اعترافات حوا روز گار خانومه زیگزاک و آقای زیپ من و دل نوشته هام زهرا یادداشت های یک عاقد یادداشت های یک دختر ترشیده گلابی بهانه بانو ستاره زد شادی شیدا استاد سید مهدی شجاعی یکا الهام یادداشتهای نیک آهنگ مریم دریایی محمد باقر گوشه نازلی مرا دریاب حافظانه نم نم باران محمد سارا بزرگ اهل تمیز اسمان آبی موج پوتین دیوانه جیلیز بلیز ققنوس تاج ماه کوچک چای تلخ مهرگان نامه الیاس نوسین جعفری صبح بهاری ساقی ویولت تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دل نبشته های حسین
هر سخن از دل براید لاجرم بر دل نشیند بهار
بار الها یک سال گذشت و ندانم که به وسعت یک سال مقرب گشتم یا نه.اکنون که بهار است دلی بهاری ده
که در راستای تو شکوفا شود. نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 15:0
فریاد مرگ
در واپسین لحظات عمرم گذشته را مرور می کنم؛
آن هنگام که مرگ را صدا می زدم از غم تنهایی، آن هنگام که مستانه قدم زدی و سویم آمدی، آن لحظه که با نگاهت دلم را لرزاندی و پایم را سست کردی و آن دم که با نفس کشیدنت نفسم را براندی. آن روز را به خاطر می آورم که صبح را طلوع تو نویدم می داد. و روزم را مهتاب تو شب می کرد. آن شب ها را به خاطر می آورم که شب تا صبح تیمارم بودی و دل زخم خورده و قلب پاره پاره ام را مرحم بودی. این ها را فقط یادم آمد ولی این را هرگز از یاد نمی برم که مرا عاشق ساختی و پای بر دلم گذاشتی و رفتی. هنوز رد پای بر تو بر ساحل دلم بر جامانده ست. اکنون مرگ را فریاد می زنم تا آخرین جانم را بگیرد. تقدیم به مرگ با تمام وجود |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 16:45
|