![]() آنان که قلم دست گیرند راهی بس دشوار اما زیبا در رسالتشان در پیش رو دارند. سوگند به قلمم سخنی به نا حق نگفته و حق کسی را پایمال نخواهم کرد.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
شهریور 1388
فروردین 1388 بهمن 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آدرس جدید ویولت
حموم زنونه یک دختر نسبتا خوشبخت فلفل بانو و شوهر خان دختری که از خاطراتش فرار می کند زنانه ترین اعترافات حوا روز گار خانومه زیگزاک و آقای زیپ من و دل نوشته هام زهرا یادداشت های یک عاقد یادداشت های یک دختر ترشیده گلابی بهانه بانو ستاره زد شادی شیدا استاد سید مهدی شجاعی یکا الهام یادداشتهای نیک آهنگ مریم دریایی محمد باقر گوشه نازلی مرا دریاب حافظانه نم نم باران محمد سارا بزرگ اهل تمیز اسمان آبی موج پوتین دیوانه جیلیز بلیز ققنوس تاج ماه کوچک چای تلخ مهرگان نامه الیاس نوسین جعفری صبح بهاری ساقی ویولت تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دل نبشته های حسین
هر سخن از دل براید لاجرم بر دل نشیند سزاوار مرگ
دست نوازش از روی دل شکسته ام بردار زیرا که چون شیشه ای برنده شده است.
آن تنگ بلورین که معدن عشق تو بود را شکستی و رفتی. حال که کار از کار گذشته آمدی برای نوازش؟ چه بی رحمی تو! حقا که سزای تو مرگ است. آن قصر آرزویی که برایم ساختی را ویران کردی بر سرم؛ آن جام نوشین عشق را که به من دادی نخورده از دست کشیدی! حال سزای تو مرگ نسیت؟ به من گفتی آزادانه زندگی کن، تو عشق مرا نابود کردی حال چگونه توان ادامه ی حیات دارم؟ حقا که سزای تو مرگ است که مرا کشته ی خود کردی تقدیم به آنکه که جام عشق را از دستم |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 11:42
پائیز تشنه
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
نبود عشق بهار دلم را پائیزی کرد. و من آماده ی مرگ در این پائیز تشنه ام. آسمان نمی بارد و صحرای دلم چون کویری چاک خورده از درد پاره پاره شده است. گویی آسمان نمی داند پائیز هم تشنه می شود. و من در انتظار عشق، در انتظار آسمانی که ببارد تا سیراب کند دل پائیزیم را تقدیم به آسمان که بر من ببارد |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 14:42
بازگشت
با آمدنت بیابان قلبم را گلستان نمودی و راهی جاده ی عشقم کردی؛
اما تنها رفتن دراین جاده ی سرد و بی انتها بدون کوله باری از عشق و بدون تو دشوار است و من تنها تر از همیشه، خاطره هاي ياد تو بر دوشم سنگيني مي کند رفتی و گلستان قلبم را به آتش کشیدی و من مي دانم که باز نخواهی گشت اما من باز هم منتظرم تقدیم به باغبان گلستان آتش گرفته |+| نوشته شده توسط sed hosse!n در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 7:15
|